
چه کاغذها که سپیدی دلشان از نام تو سیاه شد
از دل تنگی هایم
از احساسم
هزاران هزار صفحه سفید کاغذ سیاه شدند
کاغذها عاشق شدند
ولی تو..!!!
!!
!
فـَـصــل ِ امــتــحــــان است !!
و مــن
جـــز مــُـرور ...
رنگ ِ چشــــمــ ـــانت ..
و
خــط کشـــیــدن زیــر ِ دلتنگـــــــی هــایم ..
هــیــچ درســـی نـَـدارم!

نمی دونم دقیقا چی باید بگم وقتی می دونم که ...
ولی بهترین ها رو تو سال جدیدی که در پیش داری برات آرزو دام. همراه با نور خدا و صفای روزگاری به مراد ...

نمیدونم هفت سین عید رو آماده کردی یا نه. اما من این هفت سین رو تو دلت می زارم :
سایه
ی خدا
سلامتی
سرسبزی
سخاوت
سرشت نیکو
سالی سرشار از نعمت
و سین هفتم سیب خنده بر روی لبانت !!!

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخههای شسته ، بارانخورده پاک ،
آسمانِ آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حالِ روزگار
خوش به حالِ چشمه ها و دشت ها
خوش به حالِ دانه ها و سبزه ها
خوش به حالِ غنچه های نیمه باز
خوش به حالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حالِ جام لبریز از شراب
خوش به حالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمی پوشی به کام
بادۀ رنگین نمی بینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
لبخند كه می
زنم،
پیدایم می كنی !
باران می بارد،
تو از كنارم می گذری !
فریاد نمی كشم،
كه
بازگردی !
می دانم امشب این آسمان،
تاب ماه را ندارد !
لبخند می زنم،
فراموش می كنم
............
که پیدایم می کردی ..................
میدونم واسه رفتنم هیچ
اعتراضی نداری. میدونم مثل همیشه جوابت به همه چیز "هر جور راحتی" هست
...
ولی هیچ وقت ندونستی پشت ظاهر
تموم شکایت های من، جز یک ....
بی تابی ...
بی قراری ...
سکوتی خفه کننده ...
اجبار ...
و ...
و ...
و ...
بی خیال ! دیگه چه اهمیتی داره
این حرفا، این نقطه چین ها و تموم چیز هایی که پشتشون پنهون شدن !؟... چه اهمیتی
داره وقتی ... آه .........
هیچ وقت فکر نمی کردم تا این
حد برات سنگین باشم !!!..
من که ازت انتظاری نداشتم،
چیزی نمی خواستم جز ... . لااقل زود تر
حالیم می کردی این چیزارو. قبل از این که
مخبور بشی این طوری حالیم کنی که چقدر
......
و چه دردی تموم وجودمو گرفت
.... آخ ... آخ ... آخ ...
به طور کامل از هم پاشیدم.
درست مثل وقتی پرنده ی کوچیکی رو توی هوا با گلوله ی یک اساحه شکار خرس، بزنی !
حالا می تونی مطمئن باشی به
قدری شدت این پاشیدگی زیاد بود که راهی نیست که دوباره بخواد جلوت قد علم کنه و
آرامشت رو سلب کنه و ......
فقط ! ... من دوستت داشتم !
_می گم داشتم نه به این خاطر که الآن ندارم، نه ! به این خاطر که الآن دیگه زمان
من نیست._ دوست داشتن توی دل جا داره. من خودم بد بودم، سنگین بودم، خسته کننده
بودم یا هر چیز دیگه .درست. ولی دلم که ساده بود. دلم که بد نبود. حداقل حرمت للم رو نگه می داشتی. حداقل دوست داشتنم رو نمی زدی تو سرش. بدی
های منو به رخ اون نمی کشیدی !.....
ولی .....
بی خیال !!......................
انگاری من زیادی ام
دیگه واسه تو عادی ام
دیگه منو دوست نداری
بگو واسه تو من چی ام ؟؟؟
چرا فرق نداره
بود و نبود من برات
دیگه تمومه عشقمون
حرفی نمونده تو چشات
می خوام برم از پیش تو
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری، می دونم
چرا برات فرق نداره
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره،
هنوز دوستت داره تو رو
انگاری از گذشته مون،
از اون دل شکسته مون،
چیزی یادت نمونده و
دلت می خواد بگی برو
دیگه بازی بسه
می رم بدونی عاشقم
دیگه تو راحتی گلم
تمومه! من دارم می رم
می خوام برم از پیش تو
ازم نمی خوای بمونم
دوستم نداری به خدا
دوستم نداری می دونم
چرا برات فرق نداره
بهم نمی گی که نرو
اونی که تنهات می ذاره
هنوز دوستت داره تو رو

بیا تکلیفو روشن کن ،
نه اونجوری که مجبوری
بیا تکلیفو روشن کن ،
نه اینجوری که مغروری
!
کسی عاشق تر از من نیست ،
خودتم اینو می دونی !
بیا تکلیفو روشن کن ،
بهم بگو که می مونی
جدایی ممکنه ما را ،
یه شب راحت کنه از غم ،
ولی فردا تو میدونی ،
که دلتنگیم برای هم !
ازت هر چی که میپرسم ،
جوابم رو نمیگیرم !
بگو میمونی یا میری ؟ ،
بگم زنده ام یا می میرم !!!
بیا تکلیفو روشن کن

کاروان رفته بود و دیده من
همچنان خیره مانده بود به راه
خنده میزد به درد و رنجم , اشک
شعله میزد به تار و پودم , آه
رفته بودی و رفته بود از دست
عشق و امید زندگانی من .
رفته بودی و مانده بود به جا ,
شمع افسرده جوانی من !
شعله ی سینه سوز تنهایی
باز چنگال جانخراش گشود
دل من در لهیب این آتش
تا رمق داشت دست و پا زده بود !
چه وداعی , چه درد جانکاهی !
چه سفر کردن غم انگیزی .
نه نگاهی چنان که دل می خواست
نه کلام محبت آمیزی !
گر در آنجا نمیشدم مدهوش
دامنت را رها نمیکردم .
وه چه خوش بود , کاندر آن حالت
تا ابد چشم وا نمیکردم .
چون به هوش آمدم نبود کسی
هستی ام سوخت اندر آن تب و تاب
هر طرف جلوه کرد در نظرم
برگ ریزان باغ عشق و شباب
وای بر من , نداد گریه مجال
که زنم بوسه ای به رخسارت
چه بگویم , فشار غم نگذاشت
که بگویم : " خدا نگهدارت " !
کاروان رفته بود و پیکر من
در سکوتی سیاه میلرزید
روح من تازیانه ها میخورد
به گناهی که : عشق می ورزید .
او سفر کرد و کس نمیداند
من درین خاکدان چرا ماندم .
آتشی بعد کاروان ماند .
من همان آتشم که جا ماندم ...
چند روزه می خوام یه چیزی بنویسم. هر بار اومدم و نشستم این
جا، یک نفس عمیق، یک نگاه به کلید هایی که زیر دستمه، یک مکث طولانی ... چشامو می
بندم، لبامو رو هم فشار میدم، یک نفس عمیق دیگه و بعد باز صفحه رو بستم و بازم نفس
عمیق ...
خیلی حرف ها هست که میشه گفت ولی بهتره که این حرفا تو
صندوق سینم بمونه. نه به این خاطر که همیشه همه چیز رو می ریزم تو خودم و خود خوری
می کنم. نه !
واقعا این نیست. ولی حقیقت اینه که بعضی چیزا گفتنش نه تنها
سودی نداره بلکه در واقع بیانش آتیش میشه.
نمی دونم! نمی تونم درست منظورم رو برسونم. ولی این جور حرفا شرایط خیلی خیلی خاصی
رو می طلبه که هر اون شرایط فقط در زمان
ظهور ستاره سهیل پیش میاد.
خب! البته باید اعتراف کنم گاهی هم ترجیح میدم سکوت کنم چون
از چیزی که امکان داره بشنوم بیشتر می ترسم. پس ندونم بهتره.
ولی به دندون گرفتن این حرفا چیزی نیست که واقعا آزارم
میده. من خوب می دونم باید چی کار کنم. و اگه لازم باشه واقعا چیزی رو که می خوام
می گم. ولی فقط بعد از این که آروم شدم. چون اصلا دوست ندارم توی یک تشنج احساسی،
حرفی رو جوری بگم که بعد پشیمونیش بیشتر شکنجم کنه.
اما چیزی که حالا به خاطرش این جام، اینه که با این که گفتم
فقط می خوام آروم باشم. و چندین و چندین و چند بار تاکید کردم که مقصر نیستی، حتی
دو شب هم نتونستی تحملم کنی.
از من شکایت می کنی که چرا خود خوری می کنم ولی هیچ وقت
خودت رو دیدی؟ همیشه فکر می کنی من نمی دونم یا نمی فهمم. و من هم به روی خودم نمی
یارم.
تو چی؟ هیج وقت فکر کردی منم ممکنه یه فکرایی کنم؟ یه فکرای
بیشتری وقتی که خوب می دونم هر زمان که بخوام برم، با یه لبخند می گی هر جور راحتی
یا یه چیزی مثل اون؟
نمی دونی اگه حقیقتا نمی شناختمت، چه فکرایی که احتمالا نمی
کردم!!!
با خدا قسم، من گلایه ای ندارم. واقعا ندارم. چون می شناسمت
و شرایطت رو هم خوب می دونم. و خیلی چیزای دیگه .... ولی این بی انصافی نیست که وقتی حتی ازم
نپرسیدی چرا دارم میرم، بعد 10 روزی باز هم نپرسیدی چطور گذشت یا گذروندم با اون
اطمینان بگی تو چشام نگاه کنی و بگی خب به خاطر این که می خواستم از تو دوری کنم،
این کارو کردم؟؟؟؟
وای که نمی دونی اون لحظه چه حالی پیدا کردم!!!! نمی دونی!
دارم پرت و پلا می گم. باید منو ببخشی.
خب! من واقعا هیچ وقت نخواستم آزارت بدم و فکر می کنم این
یکی رو خوب بدونی. من درکت می کنم. خب هیچ وقت هم فکر نمی کردم تا این حد برات
خسته کننده باشم.
خیلی که دیر نیست؟ هست؟ تو آزادی. آزاد و رها! پرواز کن
عزیز جونم. پر بکش. اوج بگیر. هیچ بندی به پات نیست ....
گفته
بودم به تو در شعر نخست،
كه
: "
بهار من و میگون منی "
تو
زمن مهر بریدی و نماند
نه
بهاری نه گل و یاسمنی
سیل
هم آمد و میگون را برد
دیگر
از غم نسرایم سخنی
می برم سر به گریبان سكوت !

میخوام برات قصه بگم ،
قصه ی آشنا شدن
عاشق شدن ، سکوت و غم ، قصه ی مبتلا شدن
میخوام برات قصه بگم،
بگم از روزا و شبا
خون به دل ما میکنن این آدمای پر جفا
گریه ی خون و درد وغم ، سکوته
بین عقل و دل
ندارن حرفی عاشقا ،عقلم شده بی آبو گل
قصه ی آشنا شدن، قصه
ی آرزو شدن
یادم اومد غریبه ای ، تنها شدن تنها شدن
شب شد و من توی سکوت
نگاه گرمت رو دیدم
میون تاریکی شب گریه ی چشماتو دیدم
اما تو ای رفیق خوب ،
ندیدی گریه های من
اون روز و اون شب ندیدی گریه ی بی صدای من
اون کسی که خوند از
چشات ، درداتو فهمید با نگاه
اون کسی که دوست میداشت ، مواظبت بود با دعا
اون من بودم عزیزکم
اما تو نشناختی منو
دعا میکردم واسه تو دعای اون مسافر رو
سفر به خیر مسافرم
دعای من همراهته
نگاه من به آسمون دعای من به راهته
یادت باشه حرفای من،
اون شب که گفتم نازنین
کاشکی بدونی تو یه روز منظور من چی بود همین
نمیتونم چیزی بگم
وقتی پر از گلایه ای
منم پر از گلایمو نمونده حرف ساده ای
تنها سکوته بین ما،
حرفی نمونده همزبون
گلایه هات زیاد شده از دست من ، ای مهربون


چون
نه
اینکه حرفی برای گفتن ندارم ...
چون
حرفهایم بی شمارند ....
چون
درد
بسیار دارم ...
دردهایم خاموشند ....
صدایم کن صدایم کن صدای تو ترانه است
نفسهای تو در گوشم کلامی عاشقانه است
اگر از بودن و ماندن بدون عشق دلگیرم
صدایم کن به آوازی که من بی عشق میمیرم
اگر خوابم
اگر بیدار
اگر مستم
اگر هشیار
صدایم کن
در آغوشت نگاهم دار
کویرم من
اگر گلزار
اگر هیچم
اگر بسیار
صدایم کن
در آغوشت نگاهم دار
صدایم کن ....

سابقا گفته بودم:
نِمیگُذارَنــ د
بِخوابَمـ
روزهــا مَگَسـ هـ ـــا
شَبــ ها یادِ تـــ و !
اما حالا شاید بهتر باشه اگر بگم:
نِمیگُذارَنــ د
بِخوابَمـ
روزهــا ، و شَبــ ها هم
یادِ تـــ و !
و تنها
یادِ تـــ و ...تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم
تو چیستی، که من از موج هر تبسم تو
بسان قایقی سرگشته ، روی گردابم !
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا ؟
تو را از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف ؟
تو در کدام چمن، همره کدام نسیم ؟
تو از کدام سبو ؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه
چه کرد با دل من آن شیرین نگاه، آه!
مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!
کدام نشإه دویده است از تو در تن من ؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند،
به رقص می آیند،
سرود می خوانند!
چه آرزوی محالی است زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو :
" به من بگو که مرا از دهان شیر بگیر!
به من بگو که برو در دهان شیر بمیر!
بگو برو جگر کوه قاف را بشکاف!
ستاره ها را از آسمان بیار به زیر؟
تو را به هر چه تو گویی، به دوستی سوگند
هر آنچه خواهی از من بخواه، صبر مخواه
که صبر ، راه درازی به مرگ پیوسته ست!
تو آرزوی بلندی و، دست من کوتاه
تو دور دست امیدی و پای من خسته است
همه ی وجودم تو مهر است و جان محروم
چراغ چشم تو سبزست و راه من بسته است..."



